تبليغاتX
زمزمه های من

اگر تنهایی!اگر بی دینی!اگر بی کسی! اگر شوقی به ماندن نداری! یا اگر سرگردانی! لحظه ای درنگ کن و در خلوت خاموش خویش به سروش آسمانی گوش فرا ده که میسرای

د به جز از علی نباشد                     به جهان گره گشایی

طلب مدد از او کن                چو رسد غم و بلایی

آنگاه او را احساس خواهی کرد که نرم و نازک از پنجره ی نگاهت می آید و در محراب دل تنهایت مهمان میگردد و نرم دستی بر شانه های لرزانت مینهد و گرم شانه های مردانه اش پناه سر بی کسی هایت میگردد و با مهربان انگشتانش اشکهایت را از گونه هایت میزداید و میسراید من همراه کسی هستم که مرا یاد کند.

آنگاه هستی ات شکرین لحظه هایت شیرین و روزهای زندگیت پر از شادی و عشق و نور میگردد زیرا به خوبی در میابی که دیگر تنها نیستی و علی با توست وقتی با نگاهی شرجی و لبانی نمناک در دل مسرایی

به جز از علی نباشد                 به جهان گره گشایی

طلب مدد از او کن                  چو رسد غم و بلایی

علی لبخند است که بر لبان عاشق سینه چاکش مینشیند

علی اشک است اشک شادی سر ریز از چشمان کودکی یتیم که از شوق آبشار مهربانی من و تو میگرید.

علی نور است ماهتاب مهربانی که در ظلمانی شبهای یارانش میترابد.

علی شمیم شوق ناک گل است در ذهن خدا و در باور من و تو

علی درد نیست درس است.

علی رنج نیست تحمل جمیل است

علی رایحه روح است.

علی عطر عبور عشق است.

نه!نه!علی خود عشق است.

این روز قشنگ و عید بزرگ را به همه شما تبریک میگویم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 12:50  توسط مامان مرضیه  | 

خدایا اگر آسمان هزار پاره شود یا اگر خالی از ماه وستاره شود مهم نیست. همینکه تو در هوا جریان داری ودر شبنم ها میدرخشی وبا عطر گلها منتشر میشوی کافیست.

خدایا اگر کوهها فرو بریزند وسنگریزه شوند وقناریها دیگر نتوانند آواز بخوانند وسنجاقکها پرواز را فراموش کنند مهم نیست .همینکه تو به حرفهایم گوش میکنی واجازه میدهی گاهی اوقات به چشمهای مهربان تو چشم بدوزم واشکهایم را دانه دانه بشمارم وتقدیمت کنم کافیست.

خدایا اگر دریاها واقیانوسها خشک شوند وسهم من از جنگتها حتی یک مداد سیاه هم نباشد مهم نیست. همینکه تو از آن بالا مرا میبینی ونهمم را در دفتر خاطرات خود مینویسی وبه من یاد میدهی چگونه همه رها دوست داشته باشم کافیست .

خدایا اگر روز هرگز شب نشود وپای شب هرگز به مرز صبح نرسد اگر خورشید سردتر از حرفهای من شود ومهتاب برای همیشه به خواب برود مهم نیست . همینکه تو صبح زود مرا بیدار میکنی تا دست ورویم را در رودخانه ملکوتت بشویم و راز دلم را با تو بگویم کافیست .

خدایا اگر دیوارها راه مرا سد کنند وزمین وزمان تا میتوانند به من بد کنند مهم نیست همینکه تو هنوز پوست چروک خورده مرا به خاطر داری ومزارع گندم و باغهای نارنج را به اتاقم می آوری کافیست.

خدایا اگر موقع گرفتاری نزدیکانت به طریقی از تو فاصله میگیرند

همینکه یک دوست خوب در کنارمان باشد کافیست.

میخواستم از الهام عزیزم(دکتر رحیمی ) به خاطر تمام محبتها و زحمتهایش در طوت بیماری دلبرم تشکر کنم .

دوستت دارم .

چه دعایی کنمت بهتر از این ؟  خنده ات از ته دل  گریه ات از سر شوق  روزگارت همه شاد  سفره ات رنگارنگ وتنی سالم شاد که بخندی مادام .........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:56  توسط مامان مرضیه  | 

بیست یا سی سال پیش زیباترین فصل سرزمین من پاییز بود.رقص برگهای درختان،لالایی موزون باران،جنگل هفت رنگ و منظره ی یک سرزمین رویایی...

  برخورد رنگها،خزان درختان و طبیعتی بخششگر.

  پاییز از راه میرسید تا چشم تشنه ی زمین را سیراب کند.آن روزها پاییز رنگی دیگر بود مملو از بوی باران و باران...

  طبیعت خست به خرج نمیداد و البته زمین هم سپاسگزار آسمان بود.آسمان سرزمین مان همیشه آبی بود و سرخ ترین غروب دنیا در افق سرزمین مان رنگ میگرفت.آن روزها میتوانستیم آرامش را با تمام وجود حس کنیم و تنها غم عشق و دوستی ها و حس برقراری در کنار یکدیگر آن آرامش را در قلوب مان جاودانه میکرد.

  انگار همه چیز و همه کس رنگ خدا داشت.مهربانی موج میزد و دوستی ها عمیق و عمیق تر می شد.همه بودند،پدرها،مادرها،برادرها و خواهرها.حتی پیرمرد همایسه،او هم در زمان خوشی مان سهیم بود.

  دلها به هم نزدیکتر بودند و آدمها لای کاغذهای سپید بدون خط پیچیده شده بودند.

  آن روزها اگر نانی در میان سفره بود حتما تکه یی از آن رونق بخش سفره ی برادر یا حتی همسایه بود.آدمها جور دیگری بودند.مهربانی بیشتر بود.بار سختی ها را همگی به دوش میکشیدند و کسی شانه بالا نمی انداخت که"خوب به من چه!"

  از خرد و کوچک تا پیر و ریش سفید دور یک سفره مینشستند و دست های شان در یک سفره دراز می شد.

  مفهوم خانواده وسیع تر بود.کودکان آن روزها خیلی را عمو،دایی و خاله صدا می کردند.

  چه روزهای خوبی بود.کسی در بند مارک کفش و لباس نبود.اینترنت پرسرعت هم روابط عاطفی آدم ها را مختل نکرده بود."اگه داداش کوچیکه دلش برای داداش بزرگه تنگ می شد یک تک پا دست اهل و عیال را می گرفت و می رفت به دیدن خان داداش..."

  وای درغا از وزگار بی خبری،روزگار دود و بوق و دروغ و ...

  در ای روزگار پیامک و اینترنت جای دید و بازدیدهای سرزده را گرفته و به جای نزدیکی دلها فاصله ی آدم ها روز به روز بیشتر و بیشتر میشود نمی دانم،فردای کودکانمان چه میشود.کودکانی که در اتاقهای تو در تو و نیمه تاریک آسمان خراشها و آپارتمانها محبوس اند،وقتی بزرگ شدند به کدام دیروزشان نقاب خواهند زد؟!

  مطمئنم دیگر در خانه ها آلبوم عکسهای خانوادگی پیدا نخواهد شد و مفهوم نوشتن نامه و دیدن و لذت بردن از دستخط عزیزان،وجود نخواهد داشت و امان از روزی که چنین شود.

  بیایی تا زمان باقی است تعجیل کنیم تا نه برای دل خودمان بلکه برای آینده ی کودکانمان قدمی برداریم.باید مفهوم زندگی را به آنان بیاموزیم.باید بیاموزیم همه ی دوستان و آشنایان و حتی همسایه ها می توانند خانواده مان باشند،می توانند در خوشی هایمان سهیم شوند و دوستان و یارانی خوب در لحظات سختی باشند.

                                                      *********

  امروز که به آسمان سرزمینم نگاه میکنم.انگار رنگ آسمان دیگر آبی نیست و در سرزمین من...همواره باد میوزد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 20:24  توسط مامان مرضیه  | 
بنام معبود پاییز و عشق و دلبستگی پاییز گوارای وجود نازنینت مرضیه عزیزم

هر سال آغاز پاییز روزها را میشمارم تا تولدت شود هرچند برای من هر روز تولد توست .هر وقت برگی از درختی می افتد و غنچه ی گلی باز میشود هر وقت از آسمان باران بر روی شمعدانیهای صورتی که کم کم رنگ میبازند میبارد آنروز هم برایم تولد توست.پاییز را به خاطر آمدن تو دوست دارم.

من امروز به نیت گام نهادن به شانزدهمین بهار زندگیت شانزده هزار بار خدای برگهای مسافر پاییزی را سجده میکنم،شانزده گلدان را آب میدهم،شانزده کبوتر را آزاد میکنم،شانزده گل را نمیگذارم کودکان بازیگوش بچینند،شانزده بار به روی رهگذران خسته لبخند میزنم،شانزده بار سر به آسمان بلند کرده و دعایت میکنم،شانزده بار خوشبختیت را از خدا میخواهم و میگیرم شانزده بار با هزار لحن مختلف در شانزده حالت سبز خدا را شکر میکنم و شانزده بار بر روی شانزدهمین برگ دفتر خاطرات چندین ساله ام مینویسم مرضیه جان شانزدهمین بار به توان شانزده هزار بار آن تولدت مبارک در ضمن تولد دلبندم را به دلبرم تبریک میگویم!!!!

۲۷/۷/۱۳۷۲ تا ۲۷/۷/۱۳۸۷

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 13:18  توسط مامان مرضیه  | 

خدایا،وقتی بار امانت خود را به من دادی،کوله پشتی ام از شق لبریز شد و فرشته ها با تعجب نگاه کردند.حال

 

شانه هایم از کوهستانهای پربرف سنگین تر است و اگر چراغ لطف تو پیوسته روشن نباشد،هرگز نمیتوانم این

 

بار را به مقصد برسانم.

 

 

خدایا،من در نفسهای تو زندگی میکنم و وقتی شبنم،دمادم بر سر گلها مینشیند،برای باغچه ها شعر میگویم.من

 

هر شب از پلکان مهتاب بالا میروم و دستم را به لبه ایوان ملکوت میگیرم،بلکه تو را بهتر ببینم.

 

 

خدایا،گاهی آنقدر خودم را گم میکنم که نمیتوانم تو را پیدا کنم و آنقدر تاریک میشوم که روی ماه تو را در

 

جوانترین چشمه هم نمیبینم و گاهی آنقدر زلال و روشنم که عطر تو از درز همه درها و پنجره ها به مشامم

 

میرسد و میتوانم تو را مثل یک شاخه گل سرخ روی تاقچه بگذارم و تماشا کنم.میتوان رد مهربانی تو را روی

 

گلابی ها و ریحانها ببینم و نام خوب تو را از گنجشکهای عریان بپرسم.

 

 

خدایا،گاهی با خود میگویم چرا یک درخت به دنیا نیامدم،یک سپیدار سرسبز؟!چرا شبیه شمع نیستم و سراپا

 

 نمیسوزم؟!چرا مثل دریا موج بر نمیدارم و مانند پرنده ها اوج نمیگیرم؟!چرا در آغوش کلمه ها نمیمیرم؟!

 

 

خدایا،گاهی آنقدر به تو نزدیکم که میتوان کهکشان را با همه ستاره ها و سیاره هایش در اتاقم جا بدهم و گاه

 

 آنقدر از تو دور میشوم که همهمه گلها را نمیشنوم و برگهای مرده ی خیابان را نمیبینم.

 

 

خدایا،دستم را بگیر و با خودت به باغهای رو به باران ببر!من نمیخواهم از عقربه های ساعتم عقب بمانم.من

 

 نمیخواهم در پیاده رو های ابری دنبال صدای صاف تو بگردم.

 

 

خدایا،دلم میخواهد در گوشه ای دنج،از رنج مقدس آدمها بنویسم و دعا کنم اشکهای گرم عاشقان به دریایی که

 

 از کنار دستهای تو میگذرد،بریزد.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 22:48  توسط مامان مرضیه  | 

یک روز آمدیم به این امید که تا ابد باشیم و بمانیم.در گوشمان زمزمه کردند که دنیا بی وفاست و گویی که باورمان شد که اینجا جایی برای ماندن نیست روزی باید رفت و از همه دلبستگی ها دل کند و دل بست به سنگهایی سیاه و سفید که تا ابد نامی را بر روی خود حمل میکنند.آن زمان که ناقوس ثانیه های آخر به صدا در میآیند برای دنیا فرقی نمیکند پیر باشی یا جوان هنرمند یا عاشق تو را میسپارد به دستان یخ زده ی مرگ به ابدیتی بی انتها...

راحله جان میخواستم چیزی بنویسم اما افسوس که واژه ها یاری نکردند.مثل زبانم که هنگامی که زنگ زدم که بهت تسلیت بگویم نمیچرخید فقط از دو طرف سیم تلفن من و تو گریه کردیم شاید حرفایی که میخواستم بهت بگم رو از گریه هام فهمیدی...

امروز موبایلم زنگ خورد شماره ی بهشته بود بعد از احوالپرسی و اینکه چرا به من سر نمیزنن؟وچند وقته ندیدمشون؟بدون مقدمه به من گفت:از راحله خبر داری؟1گفتم:نه!!چطور مگه؟!گفت:اسماعیل(نامزد راحله)ی تصادفی جان خود را از دست داده دیگر نفهمیدم چه میگوید خیلی ناراحت شدم و به یاد روزهایی که راحله در جوار ما خانه داشت خانه ای دانشجویی افتادم از شیراز آمده بود و طراحی کشتی میخواند با اسماعیل هم در دانشگاه آشنا شده بود اسماعیل پسری بود از خطه شمال بعد از این آشنایی نامزد شدند و قرار بو شهریور جشن عروسی بگیرند و برای عمری هم خانه و یاروغمخوار همدیگر شوند ولی افسوس که این اتفاق هرگز نیفتاد و اسماعیل بر اثر تصادفی ناگهانی به دیار باقی شتافت یادش گرامی باد...

آخرین بار که خواستند از اینجا شهر خاطراتشان بروند شام آخر به اتفاق هم در منزل ما بودند و تقریبا این بود آخرین دیدار من با این 2عزیز رفتند که آشیانه ای بسازند ولی سرنوشت چیز دیگری برای آنها رقم زده بود راحله عزیزم بیش از پیش به فکرتم ...

این هم یکی دیگر از بازی های روزگار است

برای شادی روح آن عزیز از شما هم میخواهم برای او حمد و سوره ای قرائت کنید.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 16:38  توسط مامان مرضیه  | 

 

 

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر همسرم را میشنوم این یعنی او زنده و سالم در کنار من است.

 

خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم این یعنی دوستانم در کنارم بوده اند.

 

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم این یعنی توان سخت کار کردن دارم.

 

خدا را شکر که باید زمین را جارو و پنجره ها را تمیز کنم این یعنی من خانه ای دارم.

 

خدا را شکر که لباس هایم برایم کمی تنگ شده اند این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

 

خدا را شکر که مالیت میپردازم این یعنی شغل و درآمد دارم و بیکار نیستم.

 

خدا را شکر که جای پارک پیدا نکردم این یعنی ماشین دارم.

 

خدا را شکر که سروصدای همسایه ها را میشنوم این یعنی من توانایی شنیدن دارم.

 

خدا را شکر که گاهی بیمار میشوم این یعنی به یاد آورم اغلب اوقات سلامت هستم.

 

خدا را شکر که هر روز صبح با صدای زنگ ساعت بیدار میشوم این یعنی من هنوز زنده ام.

 

ما باید خدا را همیشه و در همه حال شکر کنیم در داده ها و نداده هایش...

 

امروز که برای گرفتن کارنامه ی آرالیکا رفتم خیلی دلشوره داشتم که معدلش 20 نشه ولی وقتی کارنامه اش رو گرفتم دیدم 50/19 گفتم خدا را شکر که از این کمتر نشد و من آمادگیشو پیدا کردم که سال دیگه که آرالیکای عزیزم پا به دبیرستان میگذارد ممکن است معدلش 20 نشود ولی در هر حال ناامید نیستم...

 

خدایا شکرت...........

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:11  توسط مامان مرضیه  | 

 

این درختی رو که میبینید به نظر من که خیلی درخت قشنگ و کم نظیری هستش دم در حیاط مدیر مدرسه آرالیکا قرار داره البته توی کوچه به نظر من

 

چشم هر عابری از راه دور متوجه این درخت قشنگ میشه منم مثل همیشه دوست دارم هرجا میرم دوربین عکاسی باهام باشه چون بعضی از منظره ها

 

واقعا جالب و دیدنی هستن رفتم از خانم چعبی(مدیر مدرسه)درباره ی این درخت اطلاعاتی بگیرم که براتون بنویسم ولی متاسفانه چیزی درباره ی اون

 

نمیدونست فقط به من گفت خیلی آشغال میریزه منم بهش گفتم از بس این درخت زیباست که فکر نکنم کسی توجهی به زیر درخت بکنه.... اسم این درخت

 

مشعل جنگل است فکر کنم به خاطر اینکه گلهای این درخت به رنگ آتش است .

 

نظر شما راجع به این درخت چیه؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 13:3  توسط مامان مرضیه  | 

یادم باشد اگر شاعر شدم برای سرودن (دوستت دارم)دنبال ابهام و کنایه نباشم.

یادم باشد اگر نقاش شدم لبخند را با آبی ترین رنگ بر بوم جاودانگی به تصویر بکشانم.

یادم باشد اگر معلم شدم برای نمره دادن به خوبی ها دفتر نمره را ببندم و دستم را به اندازه ی تمامی

کلاس باز کنم.

یادم باشد اگر پزشک شدم نبض زندگی را در رگ عشق جست و جو کنم.

یادم باشد اگر........یادم باشد اگر کاره ای نشدم  دلشکستن پیش هم نباشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:46  توسط مامان مرضیه  | 

از درد عشق آنچه که هست مینویسم و از دور آنچه که

 

 هست را میگویم از نگاه چشم به دل آنطور که میبینم 

 

 توصیف میکنم و برای هر یک چیزی میگویم 

 

مینویسم و توصیف میکنم از درد دل برای هم دردان

 

میگویم که عشقشان بی صدا تازه میشود و از عشق و

 

 خوبی ها میگویم گوش هایشان تیز میشود از دل

 

برایشان میگویم نگاه عاشقانه میکنند.هیچ یک نمیدانند

 

در دل دیگری چه میگذرد اما این را باور دارند و

 

باورش کرده اند که در این دنیا عشق و عاشقی بی

 

شک مانند قفل و زنجیر به یکدیگر پیوند خورده اند.

 

 

 

مانند دانه ی درختی روییده در دل جنگل که شکوفه

 

میدهد و آخر به ثمر مینشیند از عشق مینویسم و از

 

 شوق که در دل عاشقان ریشه دوانده است و قلب دنیا

 

را به تسخیر درآورده از عشق جاودانه.

 

دلبرم نمیدانم از کدام دیار آمده ای از جنس کدام

 

 فریادی و صدایت از کدام کهکشان است که اینگونه

 

بی تاب توام و اشکهایم از چشمهایم جاریست.امروز

 

 بهانه ای شد تا باز هم بگویم دوستت دارم و خواهم

 

داشت همانطورکه آسمان دریا را دوست دارد و ستایش

 

 میکند و بدان اگر زندگی قطره اشکی به پایت میریختم

 

 و اگر دنیا لعلی بود از گرانبهاترین کانی های

 

دنیا ارزانی ات بودمیکردم تا به حقیقت قلبم آشنا شوی.

 

از تو بهتر مگه میشه پیدا عشقت تو قصه مگه میشه جا

خوب میدونم اهل آسمونی     اگه بری زمین میشه تنها

 

Ilove you

به مناسبت بیست و سومین پیوند قلبهایمان...!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:39  توسط مامان مرضیه  | 
کدام گل اگر نامش گل مادر شود بهتر است؟!

میتوانید در این نظر خواهی شرکت کنید و نظرات خود را بگوئید!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:2  توسط مامان مرضیه  | 
شاید به نظرت مسخره بیاد  خاطره ای که برات تعریف میکنم ولی هنوز مادر نشده ای که درک کنی چی میگم

دخترم امتحان جغرافیا داشت ولی برنامشو اشتباه کرده بود فکر میکرد امتحانش چهارشنبه است ولی

نگو سه شنبه امتحان جغرافیا داشت وقتی شنیدم مثل یه کابوس بود برام هر دو مون خیلی ناراحت

شدیم تو مدرسه اینقدر گریه کردیم که همکلاسی هاشم گریه کردن هم شاگردیاش میگفتن خاله مرضیه

 خونده حولش نکن بلده مدیرشون گفت تو خودت بلد نیستی فکر میکنی مرضیه هم بلد نیست ما

 خودمون حواسمون به مرضیه هست ولی مگه من میتونستم قبول کنم خلاصه منو به زور از سر جله

بیرون کردن بدش معلمشون که از جلسه اومد بیرون گفت خدا را شکر خوب داده همشو نوشته!!!!!

یک نفر میگوید حدود ۶ هفته طول میکشد که پس از تولد فرزندتان به زندگی عادی خویش برگردید.

اما آن یک نفر نمیداند که وقتی مادر شدید عادی شدن مفهوم خود را از دست میدهد.

 یک نفر میگوید که میتوان مادر شدن را در طرفهالعینی آموخت اما نفر کودک سه ساله ای را برای خرید

به فروشگاه نبرده.

 یک نفر میگوید مادر شدن خسته کننده است اما آن یک نفر در کنار جوانی در ماشین ننشسته است

که به تازگی گواهینامه رانندگی خود را گرفته.

یک نفر میگوید مادران خوب هرگز صدایشان را بلند نمیکنند اما آن یک نفر وارد حیاط خلوت نشده تا ببیند

 کودکش با توپ فوتبال پنجره آشپزخانه همسایه را شکسته است.

 یک نفر میگوید برای مادر شدن نیاز به طی دوره های خاص آموزشی ندارد اما آن یک نفر به پسر کلاس

چهارمی اش در حل مسائل ریاضی کمک نکرده است.

 یک نفر میگوید هیچ مادری نمیتواند فرزند دومش را به اندازه فرزند اولش دوست بدارد اما آن یک نفر تا

کنون از نعمت داشتن دو بچه برخوردار نبوده است.

 یک نفر میگوید سخت ترین مرحله ی مادر شدن بارداری و زایمان است اما آن یک نفر هرگز آن لحظه ای

 را تجربه نکرده که فرزندش سوار اتوبوس میشود تا برای اولین روز به کودکستان برود یا سوار هواپیما

 میشود تا به پادگان اعزام شود.

 یک نفر میگوید دل نگرانی های مادر با ازدواج فرزند وی برطرف میشود اما آن یک نفر نماداند که با ازدواج

 فرزند دختر یا پسر جدیدی وار تار و پود قلب مادر میشود.

یک نفر میگوید وظیفه سخت مادری با ازدواج فرزند و رفتن او از خانه به پایان میرسد اما آن یک نفر تاکنون

صاحب نوه نشده است.

 یک نفر میگوید مادرت میداند که تا چه اندازه دوستش داری بنابراین نیازی نیست که عشقت را به زبان

 بیاوری اما آن یک نفر هنوز مادر نشده است.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفته هایم خیلی طولانی شد با عرض پوزش در زندگی هیچ چیز

مهم تر از خانواده نیست

دوستون دارم خداحافظ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:30  توسط مامان مرضیه  | 
 

 

دلبرم چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن قشنگترین لحظه هایم را

به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا بدانی عاشقترینم.تو امید زنده بودن منی و وجود من با وجود

 تو کامل میشود همانطور که عهد زمستان با بهار نا گسستنی است مهر ما هم همانگونه است

پرنورترین ستاره ی آسمان و زیباترین گل هستی ام ۵ اسفند چهلمین سالروز تولدت را عاشقانه دلبرانه

مستانه تبریک میگویم

 

تمام دنیا یکطرف تو یکطرف عزیزم عزیزم

تمام خوبا یکطرف تو یکطرف عزیزم عزیزم

 

ILOVE YOU

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 19:49  توسط مامان مرضیه  | 
عشق یعنی قطره ای از رازها

از پرستوها و از پروازها

عشق یعنی سایبان آرزو

مثل بغضی بی بهانه در گلو

عشق یعنی تاابدزیباشدن

قطره هاراکم کمک دریا شدن

عشق یعنی آیت احساسها

شبنمی بر لاله ها بر یاسها

عشق یعنی هماسارت دروفا

درکلاس خستگی درس صفا

عشق یعنی نمره های خوب وبد

حل چندین مسئله در جزر ومد

عشق یعنی یک سبد یاس سفید

در غروب آرزو شعر امید

عشق یعنی روزگاری بی ریا

بی ریا تر ازهمیشه باخدا

امیدوارم دلاتوش سرشار از عشق وامید ولباتون خندون باشه یادتون نره که خنده بر هر درد بی درمان

دواست .

اگر لباسی از ابر داشتم در میان ابرهای دیگر میرفتم وخود را به جای ابری میگذاشتم و میباریدم تا

تمتم زمینهای خشک را که از نعمت پروردگار محروم هستند سیراب کنم.

میباریدم مانند اشک کودکی که پوتی برای خرید نان ندارد. اگر لباسی از ابر داشتم آن را سر پناه

درماندگان میکردم وتمتم خوبیهای دنیا را در جیبهایم میریختم. دکمه هایش را با نخ صداقت میدوختم

و آستین هایش را با دستی از بخشش .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 18:24  توسط مامان مرضیه  | 
خوشبختی خانوادگی طولانی ترین محکمترین و شیرین ترین سعادت هاست به راحتی میشود

دوست داشتن را به زبان آورد ولی به سختی میتوان آن را نشان داد

آیا تا به حال فکر کرده اید زیباترین حقیقت زندگیتان چیست؟! برای من زیباترین حقیقت هستی ام دلبرم

 و دخترم است امروز که بعد از مدتها دوباره مینویسم با خود فکر میکنم آیا کسی هست که دل به

زمزمه های دلتنگی ام بسپارد

من نبودم چون نمیتونستم باشم ۲ ماه پیش ناگهان دلبرم بیمار شد آن هم بیماری قلبی به طوری که

بعد از چند روز که درccu بستری بود مجبور شدم او را به شیراز ببرم و آنجا عمل شد

کم نیستند آنانی که سلامت خویش را خرج میکنند تا ثروتی به دست آورند و سپس همان ثروت را

مصرف میکنند تا سلامتی را به دست آورند

واقعا هیچ سرمایه ای بهتر از سلامتی نیست امیدوارم که قدر این نعمت بزرگ را بدانید

 

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن                         منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم                          که در طریقت ما کافریست رنجیدن

البته همراهان عزیزم الان حال دلبرم خوب خوب است تا روز دیگر شما را به خدا میسپارم

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 19:28  توسط مامان مرضیه  | 
بر آن بودم که از آهن کنم دل            ندانستم که تو آهن ربایی

                                                                             قاانی شیرازی

اگر چه طوفان حادثه می وزد و سرنوشت تازیانه اش را بر پیکرم مینوازد و امیدم در باتلاق نیستی غرق

میشود و سنگ سنگین سرنوشت بال پرواز آرزویم را میشکند ولی من همچنان چشم به آینده میدوزم

تا خداوند درهای رحمتش را به رویم بگشاید.............................

پس شما هم با امید به فردا و دوردست های سبز به انتظار روزهای خوب باشید 

هر گاه شاد هستی آرام بخند که غم صدای خنده ات را نشنود و وقتی غمگینی آرام گریه کن تا شادی

نا امید نشود                                    (چارلی چاپلین)

من عادت دارم هر روز یک بیت یا دو بیت شعر برای دلبرم(همسرم) SMS میفرستم به بلاگم هم سرایت

 کرده

تا روزی دیگر به امید دیدار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:4  توسط مامان مرضیه  | 
 

ای زندگی با من ستیز مکن که من شکست نخواهم خورد.ای نفس سرکش با من جدال مکن که من

زبون نیسنم. ای دل همیشه پاک باش تا همه را پاک ببینی .ای اندیشه همیشه زیبا بیندیش تا همه تو

 را زیبا بینند و ای خدای من همیشه با من باش تا جز تو نبینم.......................

آری همیشه با خدا باشید که جز خدا نبینید

شاید اگر وقت شد کمی از زندگی خودم بنویسم البته خیلی خلاصه چون نمیخواهم خیلی طولانی شود

من پسری داشتم که الان اگر بود شاید همسن یکی از شماها بود ولی خواست خدا چیز دیگری بود در

هر صورت زندگی را زیبا میبینم چون اطرافیانم را دوست دارم (دخترم و همسرم) و به آنها عشق میورزم

همیشه کمبودهیم را در چیزهایی که دارم گم میکنم زندگی من با عشق شروع شد و عاشقانه ادامه

پیدا کرد و هنوز هم بعد از سالها چیزی از این عشق کم نشده چون همسر من بهترین مرد دنیاست

(خیلی خصوصی شدنه) خواستم کمی از ما پیشکسوتها یاد بگیرید

من به نظم و مخصوصا به تحصیل خیلی اهمیت میدهم فعلا تا میتونید درس بخونید

اگر خواستید بگید من از چی بگم

تا دیداری دیگر

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 10:17  توسط مامان مرضیه  | 
با سلام به همه ی وبلاگ نویسان کوچیک و بزرگ دختر و پسر امیدوارم من هم بتونم  همراه شما باشم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 21:25  توسط مامان مرضیه  |